بروزترین » سرگرمی » داستان های کوتاه انگلیسی برای کودکان و مبتدیان با ترجمه فارسی

داستان های کوتاه انگلیسی برای کودکان و مبتدیان با ترجمه فارسی

قصه های کودکانه انگلیسی / داستان انگلیسی برای نوجوانان

داستان های کوتاه انگلیسی برای کودکان و مبتدیان با ترجمه فارسی (1)

The bird king

All the animals in the jungle had a king. The birds were jealous. They wanted a king too.

“Let me be king. Look at my wonderful colours!” said the beautiful parakeet.

“No, no,” said the myna. “I can speak and talk to the other animals. I should be king.”

“And I have a fantastic beak!” said Toucan. “I want to be the bird king.”

“I know,” said the macaw. “Why don’t we have a competition? The bird who can fly the highest will be the bird king.”

Everyone thought this was an excellent idea, especially the eagle. “Make me king now,” he said. “I am the strongest, and I can fly the highest.”

“Ah,” said a little voice. “But you might not win!”

“Ha ha!” laughed the eagle. “You can’t beat me, little sparrow!”

“We’ll see,” said the sparrow.

The race began, and all the birds flew high into the sky. They flew higher, and higher, and the eagle flew the highest. “Ha! I told you!” squawked the eagle. “I, I am the king!”

But the sparrow was hiding under the eagle’s wing. Suddenly, he flew higher than the eagle’s head. The sparrow was the highest bird of all! He won the competition! And the sparrow was the new bird king.

سلطان پرندگان

همه حیواناتِ جنگل رئیس و سلطانی داشتند. پرنده‌ها حسودی‌شان شد. آن‌ها هم یک سلطان می‌خواستند.

طوطی دم‌دراز گفت: «بزارید من سلطان بشم. پرهای رنگارنگ و فوق‌العاده‌ام رو ببینید!»

مینا گفت: نه نه، من می تونم حرف بزنم و با حیوونای دیگه صحبت کنم. من باید سلطان بشم.»

توکان گفت: من منقاری عجیب‌وغریب دارم. من می‌خواهم سلطان پرندگان شوم.»

طوطی مکو گفت: می دونم. چرا مسابقه ندهیم؟ پرنده‌ای که بتواند از بقیه بالاتر پرواز کند، سلطان جنگل شود.»

همه و مخصوصاً عقاب قبول کردند که این فکر خوبی است. او گفت: «مرا سلطان کنید. من از همه قوی‌ترم و می‌توانم بالاتر از همه پرواز کنم.»

صدای ضعیفی گفت: «آه، شایدم تو برنده نشی!»

عقاب خنده‌ای کرد: «ها ها! گنجشک کوچولو تو نمی تونی منو شکست بدی!»

گنجشک گفت: «خواهیم دید.»

مسابقه شروع شد و همه پرنده‌ها به اوج آسمان پرواز کردند. بالا و بالاتر رفتند و عقاب از همه بالاتر بود. عقاب جیغی زد: «من که گفته بودم. من سلطانم!»

اما گنجشک زیر بال‌های عقاب قایم شده بود. ناگهان بالاتر از عقاب به پرواز درآمد. گنجشک بالاتر از سر عقاب پرواز می‌کرد. گنجشک از همه بالاتر بود! او برنده مسابقه و سلطان پرندگان شد.

.

.

.

داستان های کوتاه انگلیسی برای کودکان و مبتدیان با ترجمه فارسی (2)

.

.

The lion and the mouse

A lion was asleep in the sun one day. A little mouse came out to play. The little mouse ran up the lion’s neck and slid down his back. The lion caught him with a great big smack!

“I’m going to eat you!” the lion roared, his mouth open wide.

“No, no, please don’t!” the little mouse cried. “Be kind to me, and one day I’ll help you.”

“I’m a lion! You’re a mouse! What can you do?” The lion laughed, very hard, and the mouse ran away.

But the mouse was out walking the very next day. He heard a big roar, and squeaked when he saw the king of the jungle tied to a tree. But the mouse had a plan to set him free. The mouse worked quickly, and chewed through the rope.

The lion said, “Oh little mouse, I had no hope. You were right, little mouse – thank you, I’m free. You’re the best friend there ever could be!”

 

شیر و موش

روزی شیری زیر آفتاب خوابیده بود. موش کوچولویی بیرون آمد تا بازی کند. موش کوچولو از گردن شیر بالا رفت و از کمرش سُر خورد. شیر با ضربه‌ی محکمی او را گرفت.

شیر غرید و با دهان گشادش گفت: «می‌خواهم تو را بخورم!»

موش کوچولو با ناله گفت: «نه، نه لطفاً منو نخور! به من رحم کن. روزی به تو کمک خواهم کرد.»

شیر با صدای بلند خنده‌ای کرد و گفت: «من یک شیرم! و تو تنها یک موشی! تو چه کمکی می‌توانی به من بکنی؟» و موش از آنجا فرار کرد.

فردای آن روز موش کوچولو مشغول قدم زدن در آنجا بود که صدای غرش بلندی را شنید و جیغ کشید. او دید که سلطان جنگل را به یک درخت طناب‌پیچ کرده‌اند. اما موش کوچولو نقشه‌ای برای آزاد کردن او کشید. موش به‌سرعت دست‌به‌کار شد و طناب‌ها را جوید.

شیر به موش کوچولو گفت: «آه موش کوچولو من ناامید شده بودم، تو درست می‌گفتی. ازت ممنونم. حالا من آزادم. تو بهترین دوست دنیا هستی!»

راهنما

20 − سیزده =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است